تبلیغات
حصیر خاكی
تاریخ : چهارشنبه 9 اسفند 1391 | 12:55 ب.ظ | نویسنده : حصیر خاكی


تاریخ : چهارشنبه 9 اسفند 1391 | 12:45 ق.ظ | نویسنده : حصیر خاكی
44-108.jpg

تاریخ : سه شنبه 1 اسفند 1391 | 05:53 ب.ظ | نویسنده : حصیر خاكی

آن هایی که قبل از انقلاب هم مذهبی بودند ، حتماً یادشان می آید که واعظان بر بلندای منبر ، پس از پایان خطابه ، دعا می نمودند که خدایا ما را به راه راست هدایت فرما البته سن این حقیر كفایت نمی كند از بزرگان شنیدیم . پس از گذشت بیش از سه دهه از آن روزها ، اکنون اما دعایشان به طور کامل مستجاب شده است و دیگر هیچ حرفی نمی توانند داشته باشند ! هم حکومت را از آن خود کرده اند و مهم تر آن که تمام دولتیان و حاکمان از جناح راست هستند و چه چیزی از این بهتر که آدم مستجاب الدعوه باشد ، مگر خودشان نمی خواستند که همه به راه راست هدایت شوند ! من اگر اما چنین شانسی داشتم چنان دعاهایی می کردم که تا چند نسل بعد ، خانواده و دوستانم راحت بخورند و بخوابند و زندگی کنند ، آن چنانی !!! ولی خدا خودش بهتر می داند که چه چیزی را به چه کسی بدهد و حتماً ما را لایق نمی داند ...

اما از آن جایی که " هنر نزد ایرانیان است و بس " راه راست ما هم با راه راست همه جای دنیا فرق می کند و این خود افتخاری است برای مسؤلینی که دوست دارند در دنیا تک باشند و همه چیز را برای اولین بار از نو اختراع کنند ، حتی چرخ را ! البته ناگفته نماند که چپ ما هم با چپ های دنیا متفاوت است . راست و چپ شاید برای اولین بار از سرزمین فرانسه برخاست ، به این صورت که در یک مجمعی گروهی همفکر ، همیشه در سمت چپ مجلس می نشستند و گروه مخالف در سمت راست . بعدها به چپ و راست مفاهیم اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و ... اضافه شد . همه جای دنیا راست ها محافظه کارند ، طرفدار اقتصاد آزاد و ساز و کار بازار هستند ، به منافع فرد بیش از منافع جمعی اهمیت می دهند و ... چپ ها اما برعکس معتقد به دخالت بیشتر دولت بوده و به برابری و عدالت اجتماعی بهای زیادی می دهند و ... البته روش های رسیدن به هدف هم در چپ ها رادیکال تر است .

اما برخلاف راه و رسم روزگار ، در سال های اخیر راستی جدید از دل راست سنتی درآمده است که چپ روی پیشه می کند و از این کار هم ابایی ندارد . در زمانه ی صدارتش اقتصاد دولتی تر می شود ، شعار عدالت اجتماعی سرمی دهد که راست ها آن را مرده ریگی بیش نمی دانند ، با آزادی های فردی به شدت برخورد می کند و با هر چه که مظهر قدرتی غیر از قدرت دولت باشد می ستیزد ، چه خانه ی سینما باشد ، چه اتاق بازرگانی ، چه احزاب و مطبوعات مستقل و چه نهادهای مدنی و ... در سیستم پولی و بانکی مداخله ی حداکثری دارد و می خواهد در بازار حرف اول را بزند ، طوری که صدای راست محافظه کار سنتی را هم درآورده است . همچون چریک های چپ ، دست به افشاگری و عملیات ایذایی علیه دوستان سابق خود می زند ، بسان گروه های چپ در سی سال پیش ، نیروهای مسئله دارش را حذف می کند و شعارش خلوص است ، هر چه بیشتر بهتر ! و ناخالصی ها و پلشتی ها را آفت راه می داند . به هواداران هشدار می دهد که نظر مثبتشان ! را شفاف و بی پرده بیان کنند وگرنه طی یک عملیات افشاگرانه اعلام می شود که این ها سر موضعشان نبوده ، مرعوب شده و تجدید نظر طلب هستند و چه گناهی از این بالاتر ... و حکم اینان هم معلوم است و از پیش صادر شده است ، حداقل بایکوت !

و حالا روحانیت سنتی شاید از آن دعای سابق الذکرش بیش از همه پشیمان شده باشد زیرا که از سنتشان به هیچ ضرب و زوری ، انقلابی گری و چپ روی آن هم به این شیوه در نمی آید . چه شده است ؟ آیا در پایان فروپاشی چپ آغازی دیگر برای چپ ها رقم خورده است ؟ آیا از خاکسترش ققنوس برخواهد خاست ؟ آیا خلأهای فکری لیبرالیسم و کج رفتاری مدعیانش ، جا را برای ظهور چپ جدید ایرانی باز کرده است ؟ آیا شعارهای شورآفرین چپ باز هم می تواند غوغا برپا نماید و دل ها را برباید ؟ و یا این که در سایه ی نقایص کلامی و فکری سخنگویان جریان مذهبی سنتی است که ایدئولوژی چپ این چنین خود را در قالب گزاره های مذهبی بازتولید کرده است ؟

گویا دعای واعظان مستجاب نشده است ، راه راست را از خدا می خواستند اما چپ نصیبشان گردید ! و خدا خودش بهتر می داند که چه چیزی را به چه کسی بدهد ......



تاریخ : سه شنبه 1 اسفند 1391 | 01:13 ق.ظ | نویسنده : حصیر خاكی

( گویند زاغ سیصد سال بزید و گاه عمرش از آن نیز فراتر رود ، عقاب را سی سال عمر بیش نباشد ... )

                                 " عقاب "

گشت غمناک دل و جان عقاب / چو از او دور شد ایام شباب

دید کش دور به انجام رسید / آفتابش به لب بام رسید
باید از هستی دل برگیرد / ره سوی کشور دیگر گیرد

خواست تا چاره ی ناچار کند / دارویی جوید و در کار کند
صبحگاهی ز پی چاره ی کار / گشت بر باد سبک سیر سوار
گله کاهنگ چرا داشت به دشت / ناگه از وحشت ، پر ولوله گشت
وان شبان بیم زده ، دل نگران / شد پی بره‌ ی نوزاد دوان
کبک در دامن خاری آویخت / مار پیچید و به سوراخ گریخت
آهو استاد و نگه کرد و رمید / دشت را خط غباری بکشید
لیک صیاد سر دیگر داشت / صید را فارغ و آزاد گذاشت
چاره ی مرگ نه کاریست حقیر / زنده را دل نشود از جان سیر
صید هر روزه به چنگ آمد زود / مگر آن روز که صیاد نبود
آشیان داشت در آن دامن دشت / زاغکی زشت و بد اندام و پلشت
سنگها از کف طفلان خورده / جان ز صد گونه بلا در برده
سال‌ها زیسته افزون ز شمار / شکم آکنده ز گند و مردار
بر سر شاخ ورا دید عقاب / زآسمان سوی زمین شد به شتاب

گفت کای دیده ز ما بس بیداد / با تو امروز مرا کار افتاد
مشکلی دارم اگر بگشایی / بکنم آنچه تو می‌فرمایی
گفت: ما بنده ی درگاه توایم / تا که هستیم هوا خواه توایم
بنده آماده بگو فرمان چیست ؟ / جان به راه تو سپارم ، جان چیست ؟
دل چو در خدمت تو شاد کنم / ننگم آید که زجان یاد کنم
این همه گفت ولی با دل خویش / گفتگویی دگر آورد به پیش
کاین ستمکار قوی پنجه کنون / از نیاز است چنین زار و زبون
لیک ناگه چو غضبناک شود / زو حساب من و جان پاک شود
دوستی را چو نباشد بنیاد / حزم را بایدت از دست نداد
در دل خویش چو این رای گزید / پر زد و دورترک جای گزید
زار و افسرده چنین گفت عقاب / که مرا عمر حبابیست بر آب
راست است این که مرا تیز پر است / لیک پرواز زمان تیز تر است
من گذشتم به شتاب از در و دشت / به شتاب ایام از من بگذشت
گرچه از عمر دل سیری نیست / مرگ می‌آید و تدبیری نیست
من و این شهپر و این شوکت و جاه / عمرم از چیست بدین حد کوتاه ؟
تو بدین قامت و بال ناساز / به چه فن یافته‌ای عمر دراز ؟
پدرم از پدر خویش شنید / که یکی زاغ سیه روی پلید
با دو صد حیله به هنگام شکار / صد ره از چنگش کردست فرار
پدرم نیز به تو دست نیافت / تا به منزلگه جاوید شتافت
لیک هنگام دم بازپسین / چون تو بر شاخ شدی جایگزین
از سر حسرت با من فرمود / کاین همان زاغ پلیدست که بود
عمر من نیز به یغما رفته است / یک گل از صد گل تو نشکفته است
چیست سرمایه این عمر دراز ؟ / رازی اینجاست تو بگشا این راز
زاغ گفت : ار تو درین تدبیری / عهد کن تا سخنم بپذیری
عمرتان گر که پذیرد کم و کاست / دگری را چه گنه کاین ز شماست
زآسمان هیچ نیایید فرود / آخر از این همه پرواز چه سود ؟
پدر من که پس از سیصد و اند / کان اندرز بد و دانش و پند
بارها گفت که بر چرخ اثیر / بادها راست فراوان تاثیر
بادها کز زبر خاک وزند / تن و جان را نرسانند گزند
هر چه از خاک شوی بالاتر / باد را بیش گزندست و ضرر
تا بدانجا که بر اوج افلاک / آیت مرگ شود پیک هلاک
ما از آن سال بسی یافته‌ایم / کز بلندی رخ بر تافته‌ایم
زاغ را میل کند دل به نشیب / عمر بسیارش از آن گشته نصیب
دیگر این خاصیت مردار است / عمر مردار خوران بسیار است
گند و مردار بهین درمانست / چاره ی رنج تو زان آسانست
خیز و زین بیش ره چرخ مپوی / طعمه ی خویش بر افلاک مجوی
آسمان ، جایگهی سخت نکوست / به از آن کنج حیاط و لب جوست
من که بس نکته ی نیکو دانم / راه هر برزن و هر کو دانم

خانه ای در پس باغی دارم / وندر آن گوشه سراغی دارم
خوان گسترده ی الوانی هست / خوردنی‌های فراوانی هست
آنچه زان زاغ ، چنین داد سراغ / گند زاری بود اندر پس باغ
بوی بد رفته از آن تا ره دور / معدن پشّه ، مقام زنبور
نفرتش گشته بلای دل و جان / سوزش و کوری دو دیده از آن
آن دو همراه رسیدند از راه / زاغ بر سفره ی خود کرد نگاه
گفت: خوانی که چنین الوانست / لایق حضرت این مهمانست
می‌کنم شکر که درویش نیم / خجل از ماحضر خویش نیم
گفت و بنشست و بخورد از آن گند / تا بیاموزد ازو مهمان پند
عمر در اوج فلک برده به سر / دم زده در نفس باد سحر
ابر را دیده به زیر پر خویش / حیوان را همه فرمانبر خویش
بارها آمده شادان ز سفر / به رهش بسته فلک طاق ظفر
سینه ی کبک و تذرو و تیهو / تازه و گرم شده طعمه ی او
اینک افتاده بر این لاشه و گند / باید از زاغ بیاموزد پند ؟
بوی گندش دل و جان تافته بود / حال بیماری دق یافته بود
دلش از نفرت و بیزاری ریش / گیج شد ، بست دمی دیده ی خویش
یادش آمد که بر آن اوج سپهر / هست پیروزی و زیبایی و مهر
فرّ و آزادی و فتح و ظفرست / نفس خرّم باد سحرست
دیده بگشود و به هر سو نگریست / دید گردش اثری زین ها نیست
آنچه بود از همه سو خواری بود / وحشت و نفرت و بیزاری بود
بال بر هم زد و برجست از جا / گفت: کای یار ببخشای مرا
سال‌ها باش و بدین عیش بناز / تو و مردار تو و عمر دراز
من نیم در خور این مهمانی / گند و مردار تو را ارزانی
گر بر اوج فلکم باید مرد / عمر در گند به سر نتوان برد
شهپر شاه هوا اوج گرفت / زاغ را دیده بر او مانده شگفت

سوی بالا شد و بالاتر شد / راست با مهر فلک همسر شد
لحظه‌‌ای چند بر این لوح کبود / نقطه‌ای بود و سپس هیچ نبود ...

                                          "  سروده ی از دکتر پرویز ناتل



تاریخ : پنجشنبه 26 بهمن 1391 | 07:30 ب.ظ | نویسنده : حصیر خاكی
مثل صبحانه‌ی اول صبح که عینَهو نارنجک می‌ماند و با ضرب و زور دَگنگ و چای شیرین و گوجه و خیار هم پایین نمی‌رود این روزها نوشتن مطلب  بدجور برایم سخت شده است.

اما برای خالی نبودن عریضه بگویم که بعضی وقت‌ها، بعضی آدم‌ها، آنقدر احساسات ناسیونالیستی‌شان گل می‌کند که هر چه توی دلشان است یک جورایی پولوقی بیرون می‌ریزد و از خودشان ایده صادر می‌کنند. برای نمونه این  پرچمی که رویت می‌فرمایید توسط  یکی از حضرات در صفحه‌ی فیس بوک ( روُم به دیوار، لعنت‌الله علیهِ خیر ندیده‌‌ی بی‌همه چیز ) به جهت نظرخواهی ملت جان بر کفِ همیشه در صف، به نمایش گذاشته است!

یکی نیست بگوید: یک مرتبه تخت جمشید و مقبره حافظ و سعدی و  فرودسی جان و آن طرف‌تر مقبره سردار جان ملی، ستارخان را هم اضافه می‌فرمودید تا همه‌ دور هم جمع باشند و گل بگویند و گل بشنوند.




تاریخ : چهارشنبه 11 بهمن 1391 | 09:10 ب.ظ | نویسنده : حصیر خاكی

فیلمی از صحنه ی زورگیری در اینترنت پخش شد ، چند نفر دستگیر شدند ، وجدان مردم ، نیروی انتظامی و قاضی القضات مخدوش شد ، قبل از اینکه پرونده به دادگاه برود ، وعده دادند و حکم کردند که محاربه شده است و این ها مفسد فی الارض هستند و به زودی به اشد مجازات می رسند و رسیدند !

آماری در دست ندارم ، ولی برداشت من از جامعه این است که هرچه تعداد این موارد بیشتر می شود ، مردم عکس العمل دلخواه حکومت را کمتر نشان می دهند و بعضی ها هم از سر دلسوزی و به چشم یک قربانی به معدومین می نگرند و با آنان همدردی می نمایند . حتی این بار تصویر جوان محکوم به اعدام در حالتی پخش شد که گریه کنان سرش را روی شانه ی میرغضب نهاده و متقابلاً سرباز نیروی انتظامی هم دست بر شانه ی محکوم گذاشته و او را در آغوش گرفته و دلداری می داد . یک محکوم بی پناه ، در آن آخرین لحظات و در انتهای نومیدی ، چه جای بهتری می توانست برای سر نهادن و گریستن و تسلی خاطر پیدا کند ! گاهی نمادها و تصویرهای ساده  ، صدها برابر بیشتر از وعظ و خطابه های طویل و آتشین و احکام شدید و غلیظ قاضیان و فقیهان تأثیرگذارند و در جنگ نابرابر با آن ها پیروز می شوند ، نه از جنبه ی حقوقی بلکه از لحاظ اخلاقی ! البته هستند افرادی که حتی در ملأ عام و پشت تریبون از اعدام مجرمان و حذف فیزیکی آنان اظهار شعف و شادمانی می کنند و خواهان افزایش تعداد آن می شوند !

در این که آن دو جوان جرمی مرتکب شده اند ، شکی نیست و بلکه به قول آقای احمدی نژاد " سندش هم موجود است " ولی پرسش های مکتوم و آشکاری مطرح می گردد که پاسخ و توجیه مناسبی از سوی دستگاه رسمی تبلیغاتی به آن داده نشده است و در یک پدیده ی جدید این بار از سوی تریبون های همسو با حاکمیت همان پرسش ها طرح می شود ! یکی از سایت های اصولگرا پرسیده است که چرا آن ها را این قدر سریع محاکمه و اعدام کردند ؟ دیگری می پرسد که چرا قاضی القضات به پرونده ی آنان ورود ماهوی کرده و قبل از محاکمه ، حکم داده است ؟ در این صورت برای قاضی پرونده آیا راهی جز صدور احکام شدید می ماند ، وقتی مافوقش قبلاً اظهار نظر کرده است و اگر غیر از این کند آیا در سیستم موجود جایی برای ماندن و ارتقاء دارد ؟ باز هم پرسیده اند که چرا زمینه های بروز جرم مثل بیکاری و ازدواج و اعتیاد و ... را حل نمی کنند ؟ چرا به پرونده های مفسدین دانه درشت به این سرعت رسیدگی نمی شود ؟ آیا دقت قضایی فدای سرعت رسیدگی به پرونده نشده است ؟ آیا متهمان فرصت و امکانات کافی برای دفاع از خود را داشته اند ؟ شاید گفته شود مجرمان جنایت کرده اند ، منفور ملت هستند ، افکار عمومی را جریحه دار نموده اند و ... اتفاقاً درست به همین دلایل آن ها از حقوقی برخوردارند و دستگاه قضایی موظف است این حقوق را رسماً به متهمان ابلاغ کند و حتی برای اطلاع مردم ، جریان و روند قضایی را شفاف و علنی اعلام نماید .

آنچنان سایه ی این پرسش ها سنگین بود که قاضی القضات هم سنت بی پاسخ گذاشتن و تحویل نگرفتن منتقدان را کنار گذاشته و در توجیهی ناموجه ، پرسندگان را تلویحاً به احساساتی بودن متهم نموده و اعلام کرد که این اعدام ها برای عبرت آموزی بوده است ! اما چه سود که آن اتهام و این توجیه ، دردی را درمان نکرد و پرسش های جدیدتری را برانگیخت .

پشتیبانی قاطع قانون از قاضیان و غرور ذاتی آنان هم باعث نمی گردد که از زیر بار پس دادن حساب شانه خالی کنند و به قول میشل فوکو " مجازاتی که حساب پس ندهد ، هرچند توجیه شود ، همواره همان بیداد خواهد بود " . قضاوت کردن و حکم راندن بر جان و مال و آبروی مردم ، ورطه ی هولناکی است که هر کسی از پس آن بر نمی آید که پیامبر رحمت فرمود : " قاضی عادل را روز قیامت به حساب می کشند و از سختی حساب چیزهایی می بیند که آرزو می کند ای کاش حتی میان دو کس برای یک دانه ی خرما هم قضاوت نکرده بود " حساب قاضی ناعادل که از پیش معلوم است ! مجازات ها و از جمله اعدام هدف نیستند بلکه طریقی هستند برای کاهش جرایم و ایجاد جامعه ای امن تر و سالم تر . اگر با این مجازات ها نتوان به فلسفه و هدف قانون دست یافت ، چه سودی جز افزایش خشم و خشونت و کینه و انتقام دارد ؟ آیا گاهی محدود و محصور شدن قاضی در حروف و کلمات قانون و برخورد فرمالیستی با تبصره و ماده ی قانونی ، همراهی و حتی لبیک به های و هوی عوام و سرسپردن به دستورات بالا ، قانون را از محتوا و مفهوم اصلی خود خالی نخواهد کرد ؟

آیا در این پرونده ها اجازه ورود روانشناسان و جامعه شناسان مستقل داده می شود ؟ چه نتیجه ای حاصل شده است ؟ پژوهش های احتمالی آنان چرا به بحث و گفت و گوی عمومی یا آکادمیک گذاشته نمی شود ؟ از پنهان کاری و اقدامات سریع چه بهره ای گرفته شده است ؟ اگر این مجازات های سخت برای عبرت آموزی یا همان ایجاد رعب و وحشت در مجرمان احتمالی برای آینده است ، چرا میزان جرایم بنا بر آمار رسمی در حال افزایش است ؟ آیا مجازات های تشدید شده دردی را دوا کرده است ؟ به عنوان مثال ، قانون تشدید مبارزه با مواد مخدر چه تأثیری در کاهش اعتیاد و قاچاق داشته است ؟ با این همه پرونده در دادگستری ها ، نکند خدای ناکرده روزی برسد که اعلام شود  "هر ایرانی یک پرونده" !!!

اما چند پرسش مهم همیشه ذهن را درگیر می کند ، اول اینکه آیا تنها قاضیان و پاسبانان و امنیتی ها هستند که خواهان اعدام و حذف فیزیکی مجرمان و حتی متهمان می شوند ؟ آن وقت نقش این توده ی پرسروصدا چیست که دم به دم شعار " اعدام باید گردد " را سر می دهند و خواستار اشد مجازات هستند و حتی از خواب شیرین خود می زنند و سحرگاهان برای تماشای دست و پازدن یک محکوم بی پناه ، اجتماع می نمایند ؟ آیا این چندین هزار نفر تماشاچی بیش از آن مجرم ، به بررسی ها و حمایت های روحی و روانی نیاز ندارند ؟ چرا در همان صحنه ی زورگیری و نیز صحنه های مشابه ، آدم های بسیاری که در آن جا شرف حضور داشتند ، به کمک قربانی نشتافتند و بی توجه از کنارش گذشتند ؟

پرسش دوم این است که چرا مرگ و اعدام علیرغم خواسته ی قاضی القضات ، در جامعه ی ما عبرت انگیز نیست ؟ آیا شرایط اقتصادی ، اجتماعی ، فرهنگی و روانی جامعه در این امر دخیل نیست ؟ آیا حکومتگران می توانند در این خصوص بی تفاوت باشند و چشم بر مسئولیت های خویش ببندند ؟

یکی از جامعه شناسان در پاسخ به این پرسش گفته بود که " ... مرگ و اعدام در جایی عبرت انگیز است که در آن جا زندگی واجد ارزش بوده و متولی داشته باشد ... "

شما بگویید : متولی زندگی در جامعه ی ما کیست ؟؟؟



تاریخ : سه شنبه 26 دی 1391 | 05:43 ب.ظ | نویسنده : حصیر خاكی

" وقتی با مردم عادی حرف می زنید و به آن ها می گویید اقتصاد سیاسی یعنی چه و توجیهشان می کنید که رأی دادن شما به این یا آن گروه سیاسی چه فرقی به حالتان دارد ، آن ها مجاب خواهند شد و خواهند گفت : ای بابا ، این که خیلی ساده است ! ولی بسیاری از آن ها تحت تأثیر تبلیغات انتخاباتی همان کاری را در پای صندوق های رأی خواهند کرد که خودشان می خواستند ! انگار شما هیچ توضیحی نداده اید ... "

سخن فوق مربوط به یکی از تئوریسین های حزب سوسیالیست فرانسه است نه یک سیاست مرد جهان سومی !

در این سوی دنیا هم البته وضع اسفناک تر است و رأی مردم را جو موجود و تریبون های مسلط شکل بندی می کنند . کمتر پیش می آید که اکثریت قابل توجهی از مردم آزادانه و آگاهانه به همان چیزی رأی بدهند که خود مستقلاً به تشخیص آن می رسند . این وضعیت در دوره هایی که آزادی تا حدود زیادی هم در جامعه وجود دارد ، صادق بوده و کثیری از مردم مثلاً نه خاطر حب علی ، بلکه به سبب بغض معاویه ، رأی خاص خود را به صندوق می اندازند .

فارغ از صف بندی های جناحی و گروهی ، مثل اصلاح طلب و اصولگرا و میانه و چپ و راست و ...همچنان اما شکاف اصلی در ایران ، میان دو طرز تلقی از حکومت داری قرار دارد ، حکومت بر مبنای آمریت و حکومت بر مبنای مردمسالاری . گروه ها و جریانات را بر اساس نزدیکی و دوری به هر یک از این دو روش ، می توان دسته بندی کرد و البته در میان افراد حاضر در هر جناح هم می توان آدم های دموکرات و مستبد را پیدا نمود .

دموکراسی البته تعاریف و مفاهیم مختلفی را در برمی گیرد که انتخابات تنها یکی از الزامات اولیه ی آن است آن هم انتخاباتی آزاد ، عادلانه و رقابتی . علاوه بر آن ، حکومت دموکراتیک را باید با حاکمیت قانون ، برابری حقوقی شهروندان ، وجود مطبوعات آزاد ، سیستم دادرسی عادلانه و دادگستری مستقل ، توان پرسشگری مردم و الزام به پاسخگویی حاکمان ، فضای عمومی بحث و گفت و گوی آزاد بدون هراس از تعقیب و آزار ، وجود احزاب و نهادهای مدنی مستقل از حکومت ، وجود اصل شفافیت و رقابت در اداره ی امور و ... سنجید .

مهم نیست که دموکراسی از کجا آمده ، ریشه در شرق دارد یا سوغات غرب است ، در اصل مال ما بود و غربی ها آن را از ما دزدیده اند ! یا غربیان خدانشناس به خاطر از بین بردن فرهنگ غنی ما ، آن را به دامان ما انداخته اند ! ولی در هر حال دموکراسی فعلاً یکی از بهترین سیستم ها برای اداره ی کشورها است و بلکه از فرط بداهت ، حتی مستبدترین حاکمان هم خود را  دمکرات ترین افراد دانسته و حکومت تحت فرمان خود را آزادترین و دموکراتیک ترین نظام دنیا می خوانند !

مهم اما این است که در حضور آزادی و دموکراسی به چیزهایی می توان رسید که مردم تحت استبداد فقط می توانند خوابش را ببینند . به قول ویلیام کوپر ، آزادی هزاران جلوه برای عرضه دارد که بردگان ، هر چند راضی ، از آن با خبر نخواهند شد .

در حکومت مردمسالار همه چیز پس از بحث و گفت و گوی آزاد به سرانجام می رسد ، از انتخاب افراد برای مناصب و مقام ها گرفته تا تصمیمات مهم برای اداره ی یک کشور . احتمال دارد که با این روش دیرتر به نتیجه برسند اما در این وضعیت ، از زیان های ناشی از تصمیمات غلط ، نشان کمتری می بینید و نیز بدیهی است که تصمیمات فردی همیشه ضریب خطای بالاتری نسبت به انتخاب های جمعی دارند . کافی است به کشورهایی که به درجات بالاتری از دموکراسی رسیده اند ، بنگرید و میزان پیشرفت و توسعه و رفاه آنان را با عقب ماندگی و فقر و فساد و تبعیض موجود در کشورهای دارای حاکمان خودکامه مقایسه کنید ، به عبارت ساده تر ، آیا کشور توسعه یافته ای را می توان سراغ گرفت که در آن از احزاب و نهادهای مدنی و مطبوعات آزاد و دادگستری مستقل و عادل و ... خبری نباشد ؟ در کشورهای مردمسالار ، نهاد دانشگاه مستقل است و تولید علم می کند و حاکمان منتخب خود را موظف می دانند که از نتایج تحقیقات و پژوهش های آکادمیک استفاده کنند .

در جامعه ی دموکراتیک ، فساد کمتر لانه می کند زیرا قبل از این که فرصت لانه گزینی و نهادینه شدن داشته باشد ، توسط مطبوعات آزاد و افکار عمومی متعهد برملا می شود و لازم نیست که تمام هزینه ی برخورد با مفسدین بر دوش قوه ی قضاییه سنگینی نماید .از دموکراسی البته نمی توان انتظار داشت که تمام مسائل مادی و معنوی جامعه را حل کند زیرا دموکراسی نه یک راه حل قطعی و نهایی ، بلکه مسیری مناسب برای جست و جوی راه حل ها است . دین دار کردن و متعبد ساختن مردم ، کار حاکمان دموکرات نیست ، بلکه وظیفه ی علمای دین است . البته دینداری و تعبد در دنیای پرزرق و برق امروز  بسیار مشکل تر از سابق شده است ولی معنویت اصیل تنها در حضور اراده های آزاد است که تحقق می پذیرد و ارزش های تحمیلی در ذیل حکومت خودکامه ، بهره ی کمتری از معنویت دارد . تعهد و مسئولیت پذیری را تنها از انسان های آزاد می توان انتظار داشت وگرنه انسان های مجبور ، چرا باید مسئولیت پذیر باشند وقتی که نقشی در وضعیت فعلی خودشان ندارند ؟ این مسئولیت ناپذیری نه تنها در حیطه ی دینی ، بلکه در امور اداری و اخلاقی هم به چشم خواهد خورد . مردمی که نقشی فعالانه و آزادانه در انتخاب حاکمان خود ندارند ، یا تنها اجازه ی مشارکتی منفعلانه در اداره ی کشورشان به آنان داده می شود و یا این که حداکثر در نمایشی از دموکراسی شرکت داده می شوند ، چرا باید خود را به زحمت بیندازند ومسئولیت پذیر باشند و تعهد خود را نشان دهند ؟ چه کاری راحت تر از بی قیدی و وبی مسولیتی؟






تاریخ : پنجشنبه 14 دی 1391 | 09:50 ق.ظ | نویسنده : حصیر خاكی

دوستم شیون راه انداخته بود که قرار است دنیا زیر و رو شود و همین روزها خدا ُ همه را از کره زمین مرخص ‌کند!

می گفت: قرار است محور زمین عکس شود و خاور و باختر جایشان را عوض کنند!

پرسیدیم : این که گفتی یعنی چه؟

عرض کرد: یحتمل خورشید از این به بعد از مغرب طلوع و در  مشرق غروب می‌کند.

پرسیدیم: یعنی جای ما با این فرنگی‌های قرتی عوض می‌شود؟ آن‌ها می‌آیند این‌جا و ما می‌رویم آن‌جا؟!

گفت: این جور می‌گویند ؛به شرط آن‌که کسی جان سالم بدر ببرد!

گفتم : قربان خدا بروم بگذار یک چند صباحی هم این یانکی‌ها بیایند با پیت‌حلبی نفت را به کلاس‌شان ببرند و خودشان را گرم کنند! بگذار چند روز هم آن‌ها با اتوموبیل های  ما خودشان را ورز بدهند! ما که دوست داریم زودتر این محور وارونه شود و برویم سوار یک اتوموبیل  گنده شویم بعد یک بوق برای اوباما بزنیم و به ریش این قرتی‌ها بخندیم و بگوییم چطوری آق باراک ؟!



تاریخ : سه شنبه 5 دی 1391 | 08:52 ب.ظ | نویسنده : حصیر خاكی

آیا تاکنون به این فکر افتاده اید که چرا اعداد در كشور ما با  هم نمی خواند ؟ یعنی همخوانی ندارد ؟ فکر بد نکنید ، منظور من عدم انطباق و یا حتی ضدیت آمارهای اعلام شده ی رسمی با نتایج عینی و واقعیت است .

مثلاً همین آقای دكتر ما در سال ۸۴ فرمودند و بجا هم فرمودند که " وقتی قیمت نفت ۳۰ دلار است زندگی مردم همان است که اگر قیمت نفت حتی به ۱۰۰ دلار برسد ، آخه بابا این افزایش درآمد باید خودش را سر سفره های مردم نشان بدهد یا نه ! " و اینچنین بود که قول داد نفت را بر سر سفره های ما بیاورد و  مردم هم به همین امید به ایشان رأی دادند ... البته ایشان در سال ۸۸ در مناظره با یکی از كاندیدا ها  نمودارها و نقاشی هایی را نشان داد و ثابت کرد که اوضاع اقتصادی و بین المللی و خلاصه همه چیز ، رو به جلو و به نفع ملت ایران است ! و البته فردی که روبرویش نشسته بود ، ادعا می کرد که او نمودارها را وارونه گرفته است ! ولی آقای رییس جمهور گفتند که نخیر ، سندش موجود است .

چند سال قبل دولت کریمه اعلام نمود که طی یک سال ۱۲۰۰۰۰۰ شغل ایجاد کرده و سال بعدش هم اعلام نمود که ۲۰۰۰۰۰۰ شغل دیگر ایجاد کرده است ! تصور کنید که حتی اگر در هر سال بطور متوسط یک میلیون شغل ایجاد کرده باشند ، پس در این دولت ، یعنی دولت دهم و آن دولت ، که همین دولت باشد ، یعنی دولت نهم ، می بایست بیش از ۸۰۰۰۰۰۰ شغل ایجاد شده باشد و این یعنی اگر کسی بتواند فرد بیکاری را پیدا و معرفی کند باید به او جایزه داد ! همانطوری که آقای احمدی نژاد یک وقتی قولش را داده بود ! ولی واقعیت حکایت از چیز دیگری دارد و امروز در هر خانه ای حداقل یک فرد بیکار حضور دارد ، سندش هم موجود است !

این آقای غضنفری را که می شناسید ، وزیر معدن و صنعت و تجارت و سایر ادارات تابعه را می گویم . ایشان در دادن آمار ، دست رییس جمهور و معاون اول محبوبش را از پشت بسته است . صدای آرام و مخملی دارد و بدون لکنت و مکث و با طمأنینه آمار می دهد . مثلاً در یک مصاحبه ، آمار کاهش قیمت انواع ماکارونی و ماست و چند قلم کالای دیگر را با وزن دقیق هر کدام از حفظ و بدون نگاه به یادداشت هایش اعلام نمود ! خداییش مغازه دار خرده فروش هم به این خوبی از جزییات اجناس مغازه اش خبر ندارد ! البته ایشان تسلطی روی اعلام افزایش سرسام آور قیمت ها ندارد و فقط در موقع کاهش جزیی پس از افزایش کلی قیمت ها مصاحبه می کند ! همین وزیر مربوطه چند بار در همایش ها و حتی در حضور مقامات ارشد نظام ، دهها محصول و کالا را نام برد که کشور ما در دنیا رتبه ی زیر ۱۰ و شاید زیر ۵ را در تولید آن دارد ، از نانو گرفته تا های تک و فولاد وسیمان و سلول های بنیادی و هوا فضا و ... حالا چرا این پیشرفت ها خود را در سفره ی ما نشان نمی دهد ، خدا می داند . پس چرا دستور نمی دهند چوب بستنی را در داخل تولید کنند تا داد و فریاد علی لاریجانی در نیاید که چرا سالانه ۸۵ میلیون دلار ، صرف واردات چوب بستنی از کشور متخاصمی مثل آلمان می شود ؟ کارخانه دار بستنی ساز هم در بیست و سی اعلام کرد که چوب بستنی وطنی ، زبان بچه های این مرز و بوم را زخم می کند ! سندش هم موجود است .

در تولید علم هم طبق آمار اعلام شده توسط یکی از برادران دانشجو ( منظورم کامرانشان یعنی  وزیر علوم است نه یک دانشجوی خشک و خالی ) سرآمد دنیا هستیم و یازده برابر متوسط جهانی رشد داشته ایم . با این حساب چرا حتی یک دانشگاه ما در میان پانصد دانشگاه برتر دنیا نیست ، جای سؤال دارد ؟

قصه البته زیاد است ، بزرگترین بانک جهان اسلام ، فهیم ترین تماشاگران فوتبال ، باهوش ترین و البته مؤمن ترین مردم دنیا ، آزادترین و امن ترین کشور جهان و ... از آن ماست ، تمام تولیدات ما در رقابت با مشابه خارجی قیمت پایین تر و البته کیفیت بالاتری دارد ، پهبادهای ما از پهبادهای اسیرشده ی امریکایی پیشرفته تر است و قس علیهذا ... فکر نکنید شوخی می کنم ، این هایی که گفتم آمارهایی است که شب و روز از صدا و سیمای آقای ضرغامی پخش می شود ، سندش هم موجود است ! با این حساب چرا در واقعیت علمی و صنعتی کشور به همان اندازه تغییر رخ نداده است ؟

از همه جالبتر رابطه ی وضعیت عمومی و اقتصادی و شاخص هایی مثل میزان تولید ملی ، رکود اقتصادی ، بیکاری ، قیمت ارز و ... با آمارهای رسمی اعلام شده است . در همه جای دنیا در شرایط رکود اقتصادی ، بیکاری افزایش می یابد ، بورس سقوط می کند و درآمد ها کاهش می یابد ، اما در این کشور که ما افتخار حضور در آن را داریم برعکس در این شرایط ، اشتغال به طرز بی سابقه ای افزایش یافته و صادرات بیشتر شده و بورس رکورد می زند ! واقعاً این جا چه خبر است ؟ چرا علم اقتصاد به بن بست رسیده و اصطلاحاً کم آورده است ؟ در این جا اقتصاد آزاد و ساز و کار بازار حاکم است یا این یک نابازار است ؟ شاید آن گونه که آقای احمدی نژاد زمانی اعلام کرده بود اطلاعات و فرمول های اقتصادی کشور ما توسط قصاب شرافتمند محله ی ایشان تعیین می شود ؟

آیا آمارها غلط است و خدای ناکرده مسؤلین عزیز حقیقت را نمی گویند ؟ آیا دست استکبار جهانی در کار است ؟ آیا این مدیریت علمی نیست و نمی توان با شاخص های علمی وضعیت را تحلیل کرد ؟ آیا توطئه های داخلی و جریاناتی مثل فتنه و انحراف و ... در این وضعیت دخالت دارند ؟



تاریخ : یکشنبه 26 آذر 1391 | 07:59 ب.ظ | نویسنده : حصیر خاكی


تاریخ : یکشنبه 26 آذر 1391 | 07:57 ب.ظ | نویسنده : حصیر خاكی
مسابقه تنیس روی میز بین 25 نفر از دانش آموزان دبستان 17 شهریور آبکنار برگزار شد.






این مسابقات در ۲ گروه و به صورت گروهی و حذفی برگزار شد که در پایان علی دهقان زاد به مقام اول ، محمد پور جوزی مقام دوم و پارسا احمدی مقام سوم را کسب کردند.



تاریخ : شنبه 11 آذر 1391 | 07:06 ب.ظ | نویسنده : حصیر خاكی

وووووووووووووووووووعو ( برانداز کردن حریف و خیره شدن چشم )

رقص پا ...  

 یاآآااااااااااا هـــــــــــــــــــــــــــی ( یک حرکت گمراه کننده با دست راست...)

در ادامه مالش بینی با انگشت شست !

هووتواآآآآآ ( ضربه چرخشی و شلاقی مشت به سمت کبد حریف ) و در ادامه :

 هــــــــــــــــــــــــــــای  ( یک جفت پا توی شکم )

هوتوآآآآآآآآآآ

دیش دوش دیش ( ضربات ممتد مشت و لگد )

قووووووووودااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااآآآ ( حرکت چرخشی پا توی صورت)

معووووووو

 بووووووووووووووووووددددددددددددداآآآآآآآآآآآآآآآآ ( ضربه مشت نهایی به دیافراگم حریف  آمیخته با انقباض و لرزش  ساعد دست  ناشی از شدت ضربة،  در ادامه صدای گربه‌ی خسته و توی هم رفتن چشم و غنچه شدن لبها )

آن‌چه که خواندید قسمت‌هایی از نعره‌ و فریادهای خاص یک مبارزه به سبک بروسلی و قهرمانان ورز‌ش‌های رزمی بود اگر راستش را بخواهید این صدای عر و عور مبارزه با تورم و گرانی‌های این روزهای اخیر است . آن بوووووووووووددددددددددددددددآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ مربوط به زمانی بود که قصد داشت با یارانه‌ای که به حسابش ریخته بودند ضربه‌ای به تورم بزند اما تورم با یک حرکت قدرتی ناکارش کرد رفت پی کارش!



تاریخ : شنبه 11 آذر 1391 | 06:24 ب.ظ | نویسنده : حصیر خاكی
هر وقت خواستی دلت را پاك از كینه ها وعداوت ها نمایی به زلالی آب بنگر وهمانند آبشار پویا وبا طراوت باش .



تاریخ : سه شنبه 7 آذر 1391 | 12:46 ق.ظ | نویسنده : حصیر خاكی

من، من هستم . به همین سادگی .خودم + هیچکس ‍! اولین باری که زاده شدم ، پائیز بود . وقتی که باران میبارید ...برگریزان ِ سالی که درخت ِ سیب ِ ته حیاطمان هنوز هر بهار ، مینشست به شکوفه ،منهای حالا که نمیدانم شکوفه میدهد یا نه ...خدا ببخشدش به صاحبان تازه اش . هنوز خواب میبینم گاهی ، رنگی یا سیاه و سفید توفیری ندارند با هم ، خدا قدم میزند روی پشت ِ بام ِ خانه ام تا به ابد ، گاهی عصرها مینشینیم به گرمای ِ فنجان ِ قهوه ای توی دست و لبخند میزنیم به هم سخاوتمندانه . خدا مهربان است هنوز اینجا ... وقتهایی که دنیا به کام باشد مینویسم روی کاغذ های کاهی ، به کام هم که نباشد باز هم . گاهی میگردم پی ِ ستاره ای درخشان ، در پیاله ای پر آب .قدیم ها دوست داشتم که شاعر باشم ، به خاطر ِ تمام ِ خوابهایم که نیمه های گمشده ی رویا بودند ،بعدها زندگی شد 2+2میشود 5 . شعر ، زبان ِ زنده ی رویاهای من نبود. به عمد درگیرم هنوز توی آوازهای کودکی ، چتر توی ایستگاه ِ آخر جا مانده ، خیس از باران ، باران ، باران ....نمیخواهم شاعر باشم ، میخواهم باران باشم ،تنها همین برای هفت پشت ِ روئیدن ِ رویا کافیست .


 

 

 

 

            روز تولدم  ، ردپای خیس باران

تاریخ : چهارشنبه 24 آبان 1391 | 08:23 ب.ظ | نویسنده : حصیر خاكی

بعضی از شغل ها به دلیل ماهیت خاص شان ، نیاز به آدم های خاصی هم دارند . بخصوص مشاغلی که با اعمال قدرت و انجام مجازات همراه است . مناصب قضایی ، نظامی و انتظامی و ... از این گونه اند و به دلیل همین ذات و ماهیت ، نیاز به افرادی است که اولاً از نظر شخصیتی و روانی انسان های مستحکمی باشند و این استحکام شخصیتی ، نیازمند نوعی خودساختگی مبتنی بر ژنتیک و تربیت خانوادگی و اجتماعی ، به علاوه ی آموزشهای عمومی و اختصاصی می باشد .

تصور کنید که شخصی در سنین جوانی ، قلم یا سلاحی در اختیار داشته باشد که با آن بتوان کسی را متهم نمود ، دستگیرش کرد ، به بند و حصرش کشید ، جریمه اش کرد ، شلاقش زد ، از حقوق طبیعی محرومش نمود ، برایش حکم اعدام صادر کرد و ... و این صادر کننده و مجری حکم ، از سلامت روانی ایده آلی هم برخوردارنباشد و تربیت و آموزش کافی هم ندیده باشد ، آیا این احکام بی طرفانه و در کمال انصاف و عدالت صادر می شود ؟ آیا قانون و عرف و عقل و شرع ، مد نظر قرار می گیرد ؟ آیا قوانین موجود که قاعدتاً باید " تنظیم و تنسیق حقوقی فهم و اراده ی جمعی " باشد ، به خوبی اجرا می گردد ؟ آیا قاضی می تواند از عهده ی توجیه حکمش برآید ؟ آیا حقوق متهم و حتی مجرم ، زیر پا گذاشته نمی شود ؟ آیا کسی هست که بر قاضی و بازجو نظارت کند ؟ آیا حق دفاع و اعتراض ، بر اساس قانون ، برای متهم و محکوم وجود دارد ؟ و آیا ...

شاید گفته شود که متهمان خطا کرده اند ، جنایتکار هستند ، حقوق دیگران را نقض کرده اند ، علیه منافع و امنیت ملی اقدام نموده اند و ... هرچه می خواهد باشد و درست به همین دلیل است که محکومان از حقوقی برخوردارند که احیاناً مورد ظلم و ستم مضاعف واقع نشوند ، مجازاتشان بیش از حد نباشد ، بتوانند از تفسیرهای قانونی به نفع خود استفاده کنند و اگر احتمالاً ، بی جهت مورد اتهام قرار گرفتند ، فرصت و امکانات کافی ، برای اثبات بی گناهی خود را داشته باشند و بتوانند شرافت خود را باز ستانند . حکایت مجازات در کشور ما چگونه است ؟ در آمارهای اعلام شده از طرف مسئولین ، با افتخار تمام ، از افزایش تعداد بازداشت ها و کشفیات و احکام صادر شده ، آن هم در سریع ترین زمان ممکن ، یاد می شود ، اما حقوق مجرمان در کجای کار قرار می گیرد ؟

متهمی که در اتاق بازجو و کارآگاه و قاضی ، مورد هتک حرمت و فحش و تحقیر قرار می گیرد به کجا می تواند شکایت ببرد ؟ آیا اصلاً حق شکایت دارد ؟ و اگر هم شکایت کند آیا مسموع واقع می شود ؟ و اگر مسموع واقع شود ، چگونه می تواند آن را ثابت کند ؟ آن هم در اتاقی دربسته که هیچ ناظر بی طرفی در آن حضور ندارد و یا هیچ دوربینی آن را کنترل نمی کند ؟ و تازه پس از ادعای محکوم بی پناهی که مورد ستم قرار گرفته و عدم اثبات آن ، این فرد محکوم است که باید پاسخ گوی شکایت قاضی و بازجو باشد که ادعای شرافت و حیثیت می کنند !

پدرم سال ها پیش ، برای پی گیری موضوعی به اتاق یک قاضی رفته بود که مشغول هتاکی و فحاشی نسبت به پدر و پسری بود که علیه شان شکایت شده بود و با عصبانیت آن ها را تهدید می کرد که پدرشان را در می آورد ! بنده خدا ابوی من ، که دید اوضاع خراب است ، بیرون آمد و فردای آن روز مراجعه نمود که قاضی پرسید چرا دیروز تشریف بردید ؟ پیرمرد جواب داد که با آن عصبانیت و خشمی که شما داشتید ، صلاح ندیدم که خواسته ام را مطرح کنم . و قاضی گفت که آن ها حقشان بود و شما خودتان را ناراحت نکنید و غصه ی آن ها را نخورید !

در اتاق های در بسته و تاریک آگاهی و بازجویی و ... چه می گذرد ، خدا می داند ! معنی دقیق بازجویی های فنی چیست ؟ من نمی دانم ، ولی همین قدر می دانم که پس از طی این مراحل فنی ، فرد متهم به جرایم ناکرده هم اعتراف می کند و البته بعداً در دادگاه زیرش می زند ! برخورد های انتظامی ، امنیتی و احکام قضایی باید توجیه اخلاقی و قانونی داشته باشد و نه تنها توجیه ، بلکه باید حساب پس بدهد و البته باید زمینه های پس دادن حساب هم در ساختار حقوقی ما فراهم باشد و به قول میشل فوکو : " مجازاتی که حساب پس ندهد ، هر چند توجیه شود ، همواره همان بیداد خواهد بود ... "



تاریخ : چهارشنبه 24 آبان 1391 | 07:56 ب.ظ | نویسنده : حصیر خاكی

شاید بعضی از شما که اندک علاقه ای به فلسفه دارید با شنیدن کلمه ی سوژه ، به سمت فاعل شناسا و این جور مسائل بروید ! ولی منظور من از سوژه تنها " چیزی برای گیر دادن " است و لاغیر ! واقعاً کم آوردم و برای بروز کردن وبلاگ دچار مشکل شده ام . بنابراین مجبورهستم که به جملات قصار بعضی از دوستان شفیق گیر بدهم و البته پیشاپیش از آن ها بابت قرار دادنشان در موقعیت سوژگ عذر خواهی می كنم  چند سال قبل دوستی از جماعت فرهنگیان به مکه مکرمه مشرف شده بود . پس از بازگشت ایشان ، به منزلشان برای عرض تبریک شرفیاب شدیم . بنده خدا هنوز در جو معنویت حرم الهی گیر کرده و گرم گرم بود ! در حین سخنانش گفت که در حال احرام ، ساعت هشت صبح از کنار خانه ی خدا ، با دو مدرسه ی دخترانه ای که در آن ها تدریس می کرد تماس گرفت و مدیر مدرسه را موظف کرد که گوشی تلفن را جلوی میکروفون بگذارد تا او بتواند پیام الهی اش را به دانش آموزان برساند ! و خوشحال بود که موفق شده پیامش را به یکی از مدارس برساند و بسیار غمگین بود که به علت قطع تلفن ، نتوانسته بود پیام سیاسی عبادی اش را به گوش بچه ها ی مدرسه ی دوم برساند ! نعوذ بالله ، ابراهیم و عیسی و محمد هم چنین رسالتی برای خود قائل نبودند . قابل توجه دوستان عزیز : سعی کنید بیخود جوگیر نشوید !!!

 غصه نخورید چون شما شانس آورده اید که در دوره و زمانه ای زندگی می کنید که همیشه سوژه برای گیردادن پیدا می شود .

 



تاریخ : چهارشنبه 17 آبان 1391 | 07:23 ب.ظ | نویسنده : حصیر خاكی
سلام برفاطمه .حسین دستی گردی

تاریخ : شنبه 6 آبان 1391 | 05:01 ب.ظ | نویسنده : حصیر خاكی
آیا می دانید معلمان و دانش آموزان و مدارس قدیم چه فرقی با امروزی ها دارند ؟ نقش و جایگاه آنان در گذشته و حال چه بوده است ؟ برای اینکه بحث را در فرم و شکل وبلاگی درآورم که هم حوصله ی شما سر نرود و هم من پرگویی نکرده باشم ، خاطرات پراکنده ای از دوره ی دبستانم را ذکر می نمایم .

مدرسه ی ما "فیروز بخشی معاف " نام داشت روستایی از توابع شهرستان  بندر انزلی ،از آن ! این مدرسه تنها مدرسه ی محله ی  ما بود و در هر پایه ی آن یك  کلاس مملو از بچه های قد و نیم قد وجود داشت . من که به کلاس اول پا گذاشتم ،خبری از کلاس ششمی های قدیم در مدرسه نبود ولی بزگان ما می گفتند كه این نظام قبلا بوده است .و الان که با شما سخن می گویم قرار است همان کلاس ششمی ها دوباره برگردند ، بازگشت به چهل سال پیش ! فرقش این است که آن رژیم سراپا تقصیر ! همین جوری و بدون کار کارشناسی عمل می کرد و الان این اقدام در نتیجه ی سال ها کار کارشناسی و صدها سند پایین دستی و بالا دستی و تحول بنیادی ! در آموزش و پرورش و تراوشات فکری کارشناسان صاحب نام و دانشمند آن صورت گرفته است ! و چقدر کارها امروزه سخت شده است ، قبلاً همین کار بدون بودجه و سرو صدا انجام می شد و الان باید برایش کلی بودجه و امکانات و تبلیغات صرف نمود !

در آن سال ها اصل بر این بود که دانش آموز باید درسش را بخواند و اگر نمی خواند و یا قوانین موجود ، بخصوص انضباط را رعایت نمی کرد ، به شدت تنبیه می شد . تنبیهات هم شکل های مختلفی داشت که به دو شکل اصلی کتک و تحقیر بود . این کارها هم به صورت فردی و هم به صورت جمعی انجام می گرفت . مثلاً اگر حدود نیمی از بچه ها انشاء نمی نوشتند ، آن وقت همه را در آبدارخانه ی کوچک و تاریک زندانی می نمودند و وانمود می کردند که ما را ول کرده و به خانه رفته اند ! یا فقط کسانی که املایشان بیست بود از تنبیه معاف بودند ، در غیر این صورت نمره ی نوزده ، سزایش یک ضربه به کف دست ، هیجده دو ضربه ، ... ، دوازده هشت ضربه و الی آخر ! اگر هم موقع کتک خوردن کسی دستش را عقب می کشید ، آن وقت معلم قرمز و عصبانی و خیط می شد و سزای آن فرد دوبرابر شدن تعداد ضربه ها به کف دستش بود و یا این که معلم خیط شده ، از زیر به پشت دست بچه می کوبید که ظاهراً خیلی درد داشت .

 اسامی بچه های تنبل را می خواندند و روی سرشان کلاه کاغذی بزرگی می گذاشتند و در مراسم صبحگاه از جلوی مدعوین و شخصیت ها عبور می دادند و بقیه را وادار می کردند که آنان را هو کنند  و برای خرد کردن بیشتر شخصیتشان به همراه یکی از بچه های زرنگ سال پایین تر مدرسه ، صف تنبل ها را به بازار محل می بردند ، تا همه ی اهالی از دیدن این عتیقه ها مشعوف شوند و حالی ببرند و خستگی ناشی از کسادی بازار هم از تنشان در برود ! یک بار معلم کلاس پنجم ، دانش آموز درشت اندامی را که حاصل جمع دو و سه را نمی دانست ، وادار کرد که به کلاس اول برود و شاگرد اول آن کلاس را با خود بیاورد و آن بچه ی کوچک هم با مهارت تمام روبروی آن عبارت ریاضی عدد پنج را نوشت و تشویق شد و برای تکمیل شرمندگی ، همان پروفسور درشت هیکل ! را مجبور کرد که بچه ی کوچک را کول کند و به داخل تک تک کلاس ها ببرد و بگرداند و نیمچه آبروی مانده اش را هم بریزد !

معلم کلاس سوم ما خیلی عصبانی و تنبیهاتش هم در حد تیم ملی بود . تا یادم نرفته بگویم که چوب مخصوص تنبیه هم استاندارد خاصی داشت ، طول آن حدوداً هشتاد سانتی متر و به قطر ده میلی متر که توسط خود بچه ها تهیه می شد ! برای تحویل چوب مناسب ، میان محصلین رقابتی سخت درمی گرفت و هر کس سعی می کرد طوری عمل کند که معلم از چوب او استفاده نماید و برای این کار حتی آن را تزیین می کردند ، مثلاً پوست آن را می کندند و یا آن را یک خط در میان با پوست و بدون پوست تزیین می کردند ! جنس چوب هم مهم بود ، چوب درخت به و انار و توت به ترتیب بهترین بودند ! چه بسا اولین نفری که با آن چوب تر تنبیه می شد ، خالق همان چوب بود ! معلم کلاس سوم با همین چوب ها به فرق سر اطفال بی گناه می کوبید ، جوری که صدای بی مغزی دانش آموزان تنبل در کلاس می پیچید و آقا معلم هم با گوش کردن می گفت : " گوش کنید تن صدا را ، پوک و تو خالی است! " جنس کله ی یکی از همکلاسی های ما ، طوری بود که بلافاصله پس از ضربه ، مثل شخصیت های کارتونی ، قلمبه می شد ! این جا بود که آقا معلم با کف دستش شروع به مالیدن موضع قلمبیده ! می کرد تا شاید بتواند باد آن را بخواباند ! و وقتی خودش خسته می شد ، فرد مضروب را وادار می کرد که به مالیدن ادامه بدهد ، تا احیاناً بچه با همین شکل و شمایل به خانه نرود که صدای اعتراض خانواده بلند شود و باعث دردسر گردد ! همین آقا معلم ، مهدی درشت هیکل و درس نخوان را از دو گوشش بلند می کرد و سرش را به بالای تخته سیاه می کوبید و از همان بالا مثل گوسفند ولش می کرد و بعد با پس گردنی و اردنگی به خارج از کلاس هدایت می فرمود !(چون كلاس های ما مختلط بود)

تحت همین فضای تنبیه و تحقیر بود که روز اول مدرسه بسیاری از کلاس اولی ها ، گریان و نالان و به ضرب و زور در مدرسه حاضر می شدند و بعضی ها چندین بار فرار می کردند و دوباره دستگیر شده و به مدرسه تحویلانده می شدند !

  و البته اتفاقات دیگری هم رخ می داد که قابل گفتن نیست ! چون این جا خانواده نشسته ! دانش آموزان قدیمی تر از ما تعریف می کردند که یکی از بچه ها تخصصش این بود که دست را در حلق خود فرو برد و استفراغ کند ! وقتی که درس سختی داشتند و احتمال کتک خوردن در آن ساعت زیاد بود ، او دست مبارکش ! را در حلقوم نامبارکش ! فرو می کرد و هنگام استفراغ کردن سرش را صد و هشتاد درجه ای می چرخاند و علاوه برخودش چند نفر دیگر را کثیف و آلوده می کرد و آنگاه همگی به خانه فرستاده می شدند ! و برای همنشینی بر سر آن نیمکت و در کنار او ، رقابتی دیدنی بین دوستانش برپا بود ! و الان همان بچه کاسب بازار است و خیلی هم مواظب و مراقب فرزندانش . حالا او به عنوان عضو انجمن اولیاء مدرسه خیلی فعال است و بچه های زرنگی هم پرورش داده است . آخر آن همه تجربه ی پدر که به کار فرزند نیاید ، پس به چه دردی می خورد !

البته این ها اشکالات سیستم آموزشی در سالیان دور بود و نمی توان زحمات و تلاش های معلمان دلسوز را نادیده گرفت که بسیار بیش از نقایص آن دوره است . در مطلب بعدی می خواهم از وضعیت امروز آموزش و پرورش و آن هم از زاویه ی دید خودم بگویم و آن وقت قضاوت با شما خواهد بود که آیا با گذشت این همه سال و تغییرات عمده در دنیا ، تعلیم و تربیت ما هم عوض شده است ، یا این که همان تنبیه و تحقیر به شکل های دیگری خود را بازتولید کرده است ؟ شما دوستان خوبم هم می توانید خاطرات خود را در بخش نظرات ، برای من و دیگران به یادگار بگذارید ...(البته باید بگویم من هیچ وقت تنبیه نشدم چون تعریف نباشد از بچه در سخون های مدر سه بودم تا خاطره ای دیگر خدانگهدارتان



تاریخ : سه شنبه 2 آبان 1391 | 11:04 ب.ظ | نویسنده : حصیر خاكی
عکس: مراسم تشییع پیکر 26 دانش آموز بروجنی

تاریخ : سه شنبه 2 آبان 1391 | 11:03 ب.ظ | نویسنده : حصیر خاكی


تاریخ : سه شنبه 2 آبان 1391 | 11:02 ب.ظ | نویسنده : حصیر خاكی
عکس: مراسم تشییع پیکر 26 دانش آموز بروجنی

تاریخ : سه شنبه 2 آبان 1391 | 11:01 ب.ظ | نویسنده : حصیر خاكی
عکس: مراسم تشییع پیکر 26 دانش آموز بروجنی

تاریخ : شنبه 29 مهر 1391 | 06:45 ب.ظ | نویسنده : حصیر خاكی
بیچاره دخترا اگه خوشگل باشن می گن عجب جیگریه!

اگه زشت باشن می گن کی اینو می گیره!

اگه تپل باشن می گن چه گوشتیه! اگه
لاغر
باشن می گن چه مردنیه!

اگه مودبانه حرف بزنن می گن چه لفظ قلم حرف می زنه! اگه رک و راست باشن می گن چه بی حیاست!

اگه یه خورده فکر کنن می گن چقدر ناز می کنه! اگه سریع  جواب بدن می گن منتظر بود!

اگه تند راه برن می گن داره می ره سر قرار!

اگه اروم راه برن می گن اومده بیرون دور بزنه ول بگرده!

اگه با تلفن کارتی حرف بزنن می گن با دوست پسرشه! اگه خواستگارو رد کنه می گن یکی رو زیر سر داره!

اگه حرف شوهرو پیش بکشه می گن سر و گوشش می جنبه !

اگه به خودش برسه می گن دلش شوهر می خواد می خواد جلب توجه کنه !

اگه............چکار کنه بمیره خوبه؟


تاریخ : شنبه 29 مهر 1391 | 06:41 ب.ظ | نویسنده : حصیر خاكی
مثل شکارچی ها که صبح اسلحه شونو برمی دارن و با نگاه خسته ای به آسمون میگن: الـــــهـــی به امید تو

من هر روز دوربینمو بر میدارم و میگم خدایا به امید تو، شکارچی میگه خدایا شکم زن و بچه منو سیر کن

من میگم خدایا یه سوژه ای نشونمون بده ملت تو سایت بی کار نباشن ! بذار به مشکلات بخندن!!

بزرگی میگفت: یکی از همین افرادی که به او بسیار انتقاد میشود سر چهار راه گفته است

ای بچه دگه کنترل نمشه! بعد با نا امیدی از آدم شدن من سرش را تکان داده است

و انگار  که دو لیوان تاسف سر می کشد  گفته است: بی فایده هسته هر چی بری ای بشر  ورگی بدتر مکنه!

یکی از حاضران جمع اینگونه دلداری اش داده است : آقای فلانی اگر به شما انتقاد می شود یعنی شما زنده هستید!

یعنی شما حضور دارید، یعنی شما در جامعه احساس می شوید، یعنی شما مفید و مهم هستید و گرنه چرا از مرده ها انتقاد نمیکنند؟

به نظر من اگر از آدمی انتقاد نشود او با مرده ها هیچ تفاوتی ندارد.

و اینجا دوباره همان فرد می گوید: ای بابا دل شما خوشه ، ای بچه از مرده ها هم انتقاد کرده!!!!



تاریخ : پنجشنبه 30 شهریور 1391 | 08:51 ب.ظ | نویسنده : حصیر خاكی


تاریخ : پنجشنبه 30 شهریور 1391 | 08:49 ب.ظ | نویسنده : حصیر خاكی


تاریخ : پنجشنبه 30 شهریور 1391 | 08:46 ب.ظ | نویسنده : حصیر خاكی


تاریخ : پنجشنبه 30 شهریور 1391 | 08:45 ب.ظ | نویسنده : حصیر خاكی


تاریخ : پنجشنبه 30 شهریور 1391 | 08:44 ب.ظ | نویسنده : حصیر خاكی


تعداد کل صفحات : 7 :: 1 2 3 4 5 6 7

  • قیمت طلا بازار
  • سمفونی
  • ضایعات